تبلیغات

یادم باشد یادت باشم
... درد دل ,

خودم خواستم كه مثل زنبوری زرد

بالهایم در كشاكش شهدها خسته شوند

و عسلهایم

صبحانه كسانی باشند،

كه هرگز ندیدمشان...

تنها آرزوی ساده ام این بود

كه در سفره صبحانه تو هم عسل باشم...

كه هر از گاهی كنار برگهای كتابم بنشینی

و بعد از قرائت بارانها،

زیر لب بگویی:

«یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش»

همین جمله،

برای بند زدن شیشه شكسته این دل بی درمان،

كافی بود...

هنوز هم جای قدمهای تو،

بر چشم تمام ترانه هاست!

هنوز هم همنشین نام و امضای منی!

دیگر تنها دلخوشی ام،

همین هوای سرودن است!

همین شكفتن شعله!

و بدان از عشق...

بدان که عشق را نیز باید در بازار شهر قیمت کرد...!


2نوشته شده در شنبه 11 شهریور 1385 ساعت 01:09 ق.ظ توسط غریبه تنها   نظر شما()
ویرایش شده در شنبه 11 شهریور 1385 ساعت 02:09 ق.ظ

درد دل ... درد دل ,

خاموش تر از همیشه... تنهاتر از گذشته...با این قلب شکسته

دردی تازه و زخمی کهنه... سیاهی و باز هم سیاهی...

خدایا چگونه بنویسم...کاش می توانستم...به که بگویم...

کاش کسی می فهمید که تنهایی من چقدر بزرگ است...

کاش می توانستم از دردم برای کسی بگویم...

کاش کسی را داشتم... کسی که برایم گریه کند...کسی که نوازشم کند...

برای من بی کس همه کس باشد...به من بگوید که خدا مرا خواهد بخشید...

صدایش نوازشگر جانم باشد... حرفهایش آرامش بخش وجودم باشد...

اما می دانم...می دانم...

می دانم هیچ گاه نمی توانم دردم را برای کسی بگویم...

می دانم تا آخر عمر باید خاطره تلخش را با خود یدک بکشم...

اما نمی دانم چطور از درگاه خداوند طلب استغفار کنم...

با تمام وجودم از خودم متنفرم...

دیگر آن معصومیت را در چشمانم نمی بینم...دیگر چشمانم در آینه به من نگاه نمی کنند...

دیگر حتی چشمه ی اشکم خشک شده است...

می دانم پرده ی سیاه جلوی قلبم مانع از باریدنم می شود اما نمی دانم چه بر سرم آمده...

فقط می دانم هرگز خودم را نخواهم بخشید...

خدایا...خدایا...خدایا...

بار خدایا!!یا بخواه تا بتوانم یا ببخش تا بمیرم....!

رسم رفاقت نبود


2نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد 1385 ساعت 07:08 ق.ظ توسط غریبه تنها   نظر شما()
ویرایش شده در یکشنبه 15 مرداد 1385 ساعت 07:08 ق.ظ

مادر ... عمومي ,

تقدیم به همه ی مادران عزیز
************************
همه ی بهشت ها فدای تو
 
تا کی می توانم تو را بسرایم؟تا وقتی که آخرین ستاره را بشمارم؟یا وقتی همه ی درختان به پرواز در آیند؟

تا کی می توانم تو را دوست داشته باشم؟تا وقتی که بهشت ادامه دارد؟یا وقتی همه ی کبوترها به هوای تو بال می زنند؟

تا کی می توانم در آغوش مهربان تو بگریم؟تا وقتی که نهالی خرد و شکننده ام؟یا وقتی سنگین ترین برفها روی سرم نشسته است؟

در پیچ و خم گیسوانت ردپای کودکی من پیداست.دستهای تو هنوز بوی لالایی می دهد،بوی پونه،بوی خوب شکفتن،بوی گریه های گاه و بی گاه من.

برای سرودن تو باید واژه های تازه ای به دنیا آیند.واژه هایی که هیچ کس نشنیده است واژه هایی که هیچ شاعری در دفترش ننوشته است.

ای با شکوه ترین فرشته عالم!ای همه ی بهشت ها فدای تو!ای مه ی سرنوشتها در خطوط پیشانی ات پنهان!ای شمیم رویا در روستای کودکی!تمام سلام های جهان برای ستایش تو کم است.
درود همه ی رودها بر تو


2نوشته شده در دوشنبه 26 تیر 1385 ساعت 10:07 ق.ظ توسط غریبه تنها   نظر شما()
ویرایش شده در یکشنبه 15 مرداد 1385 ساعت 07:08 ق.ظ

تو رفته ای و... ... درد دل ,

با كوچ دستانت دیگر چیزی از من نماند... كسی كه سحرگاهان گلهای باغچه با نوازش های او باز می شد... كسی كه شامگاهان با طنین خنده هایش ستاره ها چسمك می زدند، مهتاب تازه می شد و خورشید بهانه ای برای طلوع دوباره پیدا می كرد... چیزی از من نماند و تمام لبخندهایم با آخرین باد حزن انگیزی كه در میان خاطره هایمان وزید كوچ كردند كاش می دانستی : تو دلیل بودنم بودی ، بهانه ی زیستنم ... و بعد از كوچ دستانت چه می خواستی از من بماند ؟ از كسی كه تمام زندگیش شده خاطرات ... روزش یاد تو و شبش غصه ی نبودنت ... می دانی .... تازگی نوروزم تو بودی ... و زیبایی بهارم تو ... با تو بود كه باران در روز نخستین بهار تازه ام كرد جوانه زدم و از نو شكفتم . كاش از دستم بر می آمد كه شتابان به سوی تو آیم و همه چیز را یرایت بگویم... كاش دیوار فاصله ای كه میانمان كشیده شده فرو می ریخت و تو برایم می گفتی تمام ناگفته ها را......... ناگفته هایی كه احساس می كنم هرگز نخواهم شنید

خدا حافظ ! عشق زیبایم

برو دیگر مبر نامم

خداحافظ ! خداحافظ

كنون من مانده ام با دیده گریان

كنون من مانده ام با درد بی پایان

دلم می میرد از هجران......

یادگاری هایم در کنارت باشد مبادا فراموش کنی که یک روز با هم بودیم...دیگر چوپان شعر من در پی گله نیست بلکه در پی سازیست که مرحم دل گله باشد


2نوشته شده در یکشنبه 21 خرداد 1385 ساعت 10:06 ق.ظ توسط غریبه تنها   نظر شما()
ویرایش شده در یکشنبه 11 تیر 1385 ساعت 07:07 ق.ظ

... عمومي ,

بار دیگر دلم می خواهد مثل همان پرنده كوچك خودم را به آغوش آسمان پرتاب كنم بی خیال و فارغ از اینكه آیا كسی هست كه مواظب باشد من نیفتم ! ...پرواز موج دار پرنده چقدر بی خیال است و بی غم انگار او هم می داند كه بهار چقدر آدمها را مست و بی هوش می كند ... راستی چقدر آزادی خوب است ... حس دوست نداشتن و داشتن همه و هیچ كس .... رها ... فارغ .... آزاد از بند انتظار كسی ... پرنده عزیزم هیچ غصه نخور كه همه از اینجا سفر كرده اند ... سفر قانون زندگی است و مهاجرت تنها راه گریز از خودباختگیست...

كاش دنیا خانه مهر و محبت بود ... كاش می توانستیم بی خیال و فارغ دست بگشاییم و همه را در آغوش بگیریم بی سختی ... كاشكی چشمهایمان خالی از ریا بود و حرفهایمان حرف باد و یك روز و دو روز نبود... دیگر جای گله نیست ... من بدین بیمایگی ... بدین افسردگی نگاهها عادت می كنم كم كم ... و چه بد است عادتهای سنگی ...چه سبك شده است هستی پشت لبخندهای دروغینمان ! كاشكی وزن بیشتری به روی شانه حس می كردم...

 كاشكی از این دریاچه روزی بیرون شوم .. چشمه ای ... لب جویی ... و نگاه مهربانی كه تا آخرین روز زندگیم مهربان باقی بماند ... نه بماند حتی خشمگین ولی بماند 

2نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد 1385 ساعت 10:06 ق.ظ توسط غریبه تنها   نظر شما()
ویرایش شده در یکشنبه 21 خرداد 1385 ساعت 10:06 ق.ظ

شب ... عمومي ,

باز شب آمد بدنها خسته شد

خستگان خفتند و درها بسته شد

جز در رحمت که هرگز بسته نیست

عشق دگر باشد کسی دلخسته نیست

شب است و سکوت است و ماه است ومن

شب و خلوت و اشک اه است و من

شبی چون سیه روزی ،روز من

شب و ناله استخوان سوز من

شب و ناله های نهان در گلو

شب و ماندن استخوان در گلو

من امشب خبر می کنم درد را

که آتش زند این دل سرد را

بگو بشکفد بغض پنهان من

که گل سر زند از گریبان من 

مرا کشت خاموشی ناله ها

دریغ از فراموشی لاله ها

*****************************

شرمنده ی همه دوستان عزیز که بهشون سر نزدم و

دیر آپ کردم...و چون دارم می رم سفر مشهد تا دو

هفته نمی تونم آپ کنم و بهتون سر بزنم....دعاتون

می کنم...شاد باشید...


2نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد 1385 ساعت 12:05 ب.ظ توسط غریبه تنها   نظر شما()
ویرایش شده در سه شنبه 16 خرداد 1385 ساعت 10:06 ق.ظ

... عاشقانه ,

در چشمانت چیست که مرا به سوی خود می کشد؟
در گرمی دست هایت چیست که دستهایم آنها
را می طلبد ؟
در آینه چشمهایم بنگر چه می بینی؟
آیا می بینی که تو را میبیند؟
صدای طپش قلبم را می شنوی که فریاد می زند((دوستت دارم)) دوست ندارم که بگویم
دوستت دارم دوست دارم که بدانی دوستت
دارم...

در رهگذر زمستان بودم كه بهار چشمانت در نگاهم پیدا شد ، زیبا بود مثل گل مریم ودلچسب بود مثل غروب خورشید ... آیا در دورها كسی پُلهای رابطه را می شكند ، چرا دستها همدیگر را نمی شناسد...؟ نكنه با بی رحمی همانند كوهها حرفهایم را به سویم پرتاب كنی ...! اگر روزی چون موجی كه به ساحل می آید به كنارم برگردی تمام ستارگان را به پایت می ریزم وتو را به گندم زاری می برم و از خوشه های طلایی گندم كلبه ای برایت می سازم ... كاش كه بیایی

***************************************

کی بود که با اشکای تو یه اسمون ستاره ساخت

کی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت

کی بود که با نگاه تو خواب و خیال عشق و دید

کی بود که تنها واسه تو از همه دنیا دل برید

نگو کی بود کجایی بوداونکه برات دیوونه بود

رو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بود

من بودم اونکه دلشوساده به پای تو گذاشت

اونکه واسش بودن تو به غیر غم چیزی نداشت

من بودم اونکه دل اخر عشق تورو خوند

اونکه به جای عاشقی حسرتشو به دل نشوند

حسرت دوست داشتن تو همیشگی بوده و هست

کاش می رسید به گوش تو صدای قلبی که شکست

******************************


2نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت 1385 ساعت 07:05 ق.ظ توسط غریبه تنها   نظر شما()
ویرایش شده در سه شنبه 9 خرداد 1385 ساعت 12:05 ب.ظ

... عاشقانه ,

آن کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد...
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت...

صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم می گوید: دوستت دارم...

ما لحظات را سپری كردیم تا به خوشبختی برسیم...
دریغ كه خوشبختی لحظاتی بود كه سپری كردیم...

آه که هر کس در هر گوشه و کناری می کوشد تا به گونه ای ، گرمای دلپذیرآن را در قلب خود حس کند.... 

مگر خود تو بارها با چشمانی پر از اشک به آسمان چشم ندوخته ای و آهی از دل نکشیده ای؟؟ 

به راستی چند بار از سر کوچه یا خیابانی گذر کرده ای و نگاهی آغشته به درد به آن انداخته ای؟؟ 

چند بار در نیمه های شب دست به سوی ستارگان گشوده ای تا سوار بر بال رویاهایت ،لطافت وجود معشوق را بر سر انگشتانت حس کنی؟؟؟ 

عاشقی دردی است که بی آن ، نه من ، نه تو و نه هیچ انسانی را که قلبی در سینه داشته باشد، یارای گذر دوران زندگانی نیست.

دردی است که زیبایی اش را چه آسان می توان در نگاه عاشق دید و نوای امید بخشش را در تپش قلب او شنید...

عاشقی زیباست همچون لحظه ی دیدار،عاشقی زیباست و

عاشقی بس زیباست 


2نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت 1385 ساعت 07:05 ق.ظ توسط غریبه تنها   نظر شما()
ویرایش شده در شنبه 23 اردیبهشت 1385 ساعت 07:05 ق.ظ

صفحات :
1 2 3 4 5 6